تبليغاتX
MoNaLa
MoNaLa




آری اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست ..      

من به دگر نیندیشیدم که همین دوست داشتن زیباست.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



عبرت گیری از مداد....

پيرمردي در حال نوشتن نامه اي بود که نوه اش پرسيد:
پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

 

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم.

مي خواهم وقتي بزرگ شدي،مثل اين مداد بشوي؟

 

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:

 اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام

 

 پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج خاصيت هست

که اگر به دستشان بياوري براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

 

خاصيت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود

 دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در

 مسير اراده اش حرکت دهد.

 

خاصيت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين

باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از

خود به جا مي گذاردظريف تر و باريک تر)پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا

که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.


 

 

خاصيت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده

 کنيم.بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در

مسير درست نگهداري،مهم است.

 

خاصيت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب

 است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

 

 

و سر انجام پنجمين خاصيت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار

در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار

 باشي و بداني چه مي کنی.

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





 آواره رفت و آمد بی مقصد

می خواست پیاده تا خودش برگردد

در پشت چراغ ...دور از چشم پلیس

پیچید به خود ...پکی به رویایش زد...!

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



جنگ با مشکلات....؟!

شنا کردن در جهت جريان آب، از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد....!

پس بیاییم و با مشکلات بجنگیم.....  هر چند که ما ماهی نیستیم... اما از ماهی بالاتریم! 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





من گرفتار سنگينيه سکوتی هستم

که گويا قبل از هر فريادی لازم است

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان اتش زدم...کشتم

من بهار عشق را ديدم ولی باور نکردم

يک کلام در جزوههايم هيچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند خوبی ماند در يادم



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





 

آزادي از عدالت زاده و با انديشه سروده ميشود، با ديوار شعر و با زندان فرياد مي‌شود،

با بيگانه باطل و با استبداد تکه‌اي نان مي‌شود. آزادي اگر حق است گرفتني است و اگر

 هزينه دارد پرداختني است...!



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





شايد مانند كودكي باشيم كه در كنار دريا با سنگ ريزه ها و صدفهاي زيبا بازي مي كند

اما غافل ار آنيم كه دريايي بس بزرگ و اقيانوسي بي كران در مقابل ديدگانمان وجود دارد

 كه در اعماق آن اسرار عظيم و شگفت انگيز نهفته است ...!



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





امشب به ياد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ي غم ها ، دلم گرفت 

انگار بغض تازه اي از نو شکسته شد

در التهاب ِ خيس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

 

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگيرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نيست خلوتِ سرد دلم ولي

 

از ارتباطِ مردم ِدنيا دلم گرفت !!

يک رد ِ پا که سهم ِ من از بي نشاني است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اينجا منم و خاطره هايي تمام تلخ

اقرار ميکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

 

نه اينکه فکر کني دل ، از تو کنده ام !

يا اينکه از محال ِ تمنا دلم گرفت !

از لحظه اي که هر دو نگاهم اسير شد

در امتداد هيچ ِ قدم ها دلم گرفت

 

از لحظه اي که خيس شدم در خيال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازين که باز تو نيستي کنار من

ازين که باز خسته و تنهام ... دلم گرفت

تکرار مي کنم اين سطرهاي کهنه را ...

                                                                                                                                                 

                      تکرار مي کنم که خدايا !! دلم گرفت !!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 







+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



شاید هم اینطورری!!!



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



بهترین دوست...

 

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر...



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





روی هر پله که بایستی خدا یه پله از تو بالاتره

                                    نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینکه دستتو بگیره

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



مهربانی را در....

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش

زیر نور آفتاب نسوزد....!!!

 

 

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



چه بنویسم

نمی دانم میخواهم چه بنویسم

 

شاید تعبیر لبخند یک کلاغ

 

یا

 

شدت درد پای آهوی در دام

 

یا

 

ولتاژ نور مهتاب

 

یا

 

تعداد آوندهای نیلوفر آبی

 

یا

 

هیچی همین...



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



GOD

 

 

 

This is my idea:                                                                                                             

 

Only rely on the GOD , always rely on somebody who doesn't rely any body!

 

 



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





چند روزی که خیلی ناراحتم...!

برو ای دوست برو

برو ای دختر پالان محبت بر دوش

دیده بر دیده من مفکن و نازت مفروش

من دگر سیرم

سیر !

به خدا سیرم از این عشق

از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامان پستی که تو را پرورده است!!!

کم بگو جاه تو کو ؟ مال تو کو برده زر ؟!

کهنه رقاصه وحشی صفت زنگی خر !

گر طلا نیست مرا تخم طلا...

مردم من....

زاده رنجم و پرده دامان شرف



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





تقصیر دلم نیست اگر روی تو زیباست ٬٬٬ حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست ٬٬٬

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم ٬٬٬ افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست ٬٬٬



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری

                                               دل به هر کس دادم او هم زد به قلبم خنجری

من سخاوت دیده ام دل را به هر کس میدهم

                                               شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام.../



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



عشق چیه؟

 یه ذره روی این جمله فکر کن: 

 

عشق ٬ حیات عاشق است والا ٬ معشوق بهانست....!



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 





يه دعاي كوتاه مي نوسيم!

خودم كه خيلي دوستش دارم، تو رو نمي دونم؟

 

***

 

خدايا!

آنچه به زبان مي آوريم، مهم نيست؛

زيرا قلب ما

پيوسته

نام تو را تكرار مي كند.

 

اي معبود آسماني!

همه موجودات را تبرك كن

و

رحمتت را بر همه ي خلقت رنج ديده و دردمندت ببار!

 

خدايا!

بادا كه در صحنه هاي گذاراي زندگي بياد بياوريم

كه اين همه چون روياست؛

و

 فقط آن زمان كه حضور تو را حس مي كنيم،

در واقعيت به سر مي بريم.

***



+ نوشته شده در  ساعت   توسط MONALA  | 



درباره وبلاگ

بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود ...


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب


بايگاني
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385


پیوندها
دختر امرداد
فقط همین
بیست و پنجی ها
ترشحات دو مخ مسموم
آخرین نوشته ها
عبرت گیری از مداد....

جنگ با مشکلات....؟!






شاید هم اینطورری!!!


لوگوی دوستان